{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 78
دازای لبخند کوتاهی بهش زد و گفت
_ فئودور!
فئودور متوجه موضوع شد و از اتاق بیرون رفت.
دازای جلوی تخت زانو زد و گونه چویا رو نوازش کرد
_ چویا باید باهم صحبت کنیم
چویا با چشمایی براق و سرشار از دلتنگی بهش نگاه کرد و منتظر شد...دلش باهاش یاری می‌کرد این چشما رو خیس کنه...
_ چویا...ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم
چویا انگار که یه سطل آب یخ روش ریخته شده باشه خشکش زد.
+ چ...چی؟؟...چرا...ن...نه دازای من...من بدون تو نمیتونم
_ آروم باش...به خودت فشار نیار نباید یهویی صحبت کنی
+ اگه...اگه تو نباشی...من این بدن...و این روح رو نمیخوام.
_ بهم گوش بده...بعد از اینکه کامل درمان شدی و مرخص شدی از مافیا اخراج میشیو یه زندگی جدید و عادی رو شروع میکنی...بدون من
اشکاش دست دازای رو خیس کرده بودن و دازای با نگاهی سرد در تماشای رقص اشکاش بود
+ چون...نصف صورتم...سوخته میخوای ترکم...کنی؟ چون زشتم؟ ا...اره برای همینه که...زشت شدمو...تو منو نمیخوای!
_ چون خوشگلی دیگه نمیخوامت...تو بیش از حد خوشگلی چویا...من این زیبایی رو نمیخوام
چویا متعجب شد...
+ م...منظورت چیه...خواهش میکنم...خواهش میکنم نرو
دازای بلند شد و چویا باز با اینکه از درد اشکاش می‌ریخت دستشو سفت نگه داشت و با این حرکت فریاد نسبتا بلندی از درد استخون هاش زد و با گریه گفت
+ نرو...ولم نکن...دازای...م...من بدون تو چیکار کنم...چرا...چرا دیگه دوسم نداری؟...چی ازم دیدی؟...چون بهم تجا&وز شده...نجس شدم؟...میدونم که شدم...ولی چیکار کنم...کار اون حرو&مزاده ست...اون این...بلا رو سرم آورد
_ شایدم به خواست خودت بهت دست درازی شده هوم؟
نگاهش و لحنش بی رحم بودن و به طور واضح شنید که قلب چویا زیر پاهاش خورد شد
+ من...هیچوقت...این...اینکارو نمیکنم...یادت رفته...ما فقط برای همیم
_ شاید من آره...ولی تو نه چویا برای همین میگم این زیبایی تورو نمیخوام چون فقط مال من نیست بلکه همه این زیباییو رو شده برای یه شب دارن
+ باور کن...من هیچکاری نکردم
تاحالا انقدر عاجزانه التماس نکرده بود...نمی‌خواست از دستش بده اما خودشم خبر نداشت که خیلی وقت پیش دازای رو از دست داده!
چویا خواست رو تخت بشینه که دازای فورا جلوشو گرفت و حالت چشماش سریع نگران شد
_ تکون نخور احمق...خطرناکه
+ نرو...ولم نکن
نفس هاش به شمارش افتاد که دازای ماسک رو روی صورتش گذاشت و با اخم گفت
_ کافیه دیگه...کاری نکن که جونت تو خطر بیوفته...مواظب خودت باش
دازای رفت و چویا تا جایی که تونست اشکاشو ریخت و فئودور به محض دیدن دازای گفت
" چیشد؟ "
_ تموم شد
پشتش رو به فئودور کرد و از بیمارستان بیرون رفت و فئودور رفت داخل و دید که چطور چشمای چویا از گریه قرمز شدن...نگاهشو به فئودور داد و فئودور سرشو انداخت پایین و گفت
" متاسفم "
چویا ماسک رو کنار زد و گفت
" برش...برشگردون...چرا باید بدون اون زنده باشم؟؟؟ "
داد زد و به سرفه افتاد و از درد دنده ها و استخون هاش نفسش یهو رفت و فئودور ترسید فورا دکترا رو خبر کرد.
..................................
" یک ماه بعد "
کامل نمیشه گفت اما خوب شده بود و میتونست لباس تنش کنه و رو تخت بشینه
فئودور به گل ها آب داد و گفت
" بهتری؟ "
+ اوهوم
" میخوای بریم حیاط یه دوری بزنی؟ "
+ نه ممنون
از اون روز کم حرف تر شده بود و تقریبا میشه گفت افسرده شده بود...هم بخاطر درک بیشتر اون تجا&وز ها هم بخاطر طرد شدنش از طرف دازای
+ دیگه نمیاد نه؟
" چند بار یه سوالو میپرسی؟ مگه خودش باهات حرف نزد "
+ آره اما...
حرفشو خورد و سرشو پایین انداخت
+ من کاری نکردم
" بیخیال چویا یک ماه گذشته...هنوز داری فکر میکنی که چیکار کردی؟ "
+ خب من کاری نکردم...چرا ولم کرد
" ببین...بزار بهت بگم...دازای فکر میکنه که تو بهش خیانت کردی...اونم میخواد ازت انتقام بگیره ولی دوست داره "
+ منو نخندون فئودور...کسی که یه نفرو دوست داشته باشه هیچوقت ازش انتقام نمیگیره...معلوم بود هیچوقت دوسم نداشته واسه همین راحت بهم توهمت زدو منو از خودش دور کرد
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۲)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط